ّ
لوکس بلاگ
موضوعات آخرین نظرات بچه ها آخرین نطرات![]() پاسخ:سلام عزیزم عاشقان ماه، ملکه هفت روزه، ملکه کی ، نقاشی مهتاب روی ابرها. ملکه اهنین - 1400/6/2 ![]() پاسخ:ممنون از شما - 1400/6/2 ![]() حتما ی خبر از خودت بهم بده عزیزم پاسخ:سلام عزیزم قربون خانمی خوبم زیاد دیگه به وبلاگ سر نمی زنم مثل خونۀ ارواج شده فدات خانمی هستم سرم شلوغه کتابامه - 1400/5/17 ![]() به نظر منم این سریال دوست داشتنی خیلی خوبه من همه ی قسمت هاش رو در شبکه ی ۵ نگاه میکنم حتی شده تا نصفه شب بیدار میمونم تا ببینم و هر شب لحظه شماری میکنم ساعت ۱۱ بشه (یعنی در این حد فیلمش رو دوست دارم) ممنون ازکارگردان و بازیگران و تهیه کننده ی این فیلم. بهراد ایمانی ۱۲ ساله از تهران پاسخ:سلام اقا بهراد خوشحالم دوستش داری و ممنون از نظرت - 1400/5/4 ![]() من به تازگی دوباره زایمان کردم این یکی هم پسره مشغول اینم خخخخخ پاسخ:سلام نرگس جان ای جانم مبارک باشه به سلامتی. من که کلا از فاز سریال فعلا بیرون اومدم . یه مدت رفتم سراغ کتاب و یه مدت سراغ سریال باقی ملل. خوشحال شدم عزیزم. قدمش با روزی و با برکت - 1400/3/25 ![]() پاسخ: دقیقا همینه. داستان پررنگی که نداشت همین دو تا پسر بچه داستان رو کشوندن تا پایان. من که تا بهم رسیدن ذوقم پرید. اما بازم به عشق شخصیت اصلی ادامه دادم. ممنون از نظرت - 1400/3/10 ![]() سریال موشو دیدی؟رکورد لایک رو در پرومویز شکونده من که بشدت خوشم اومد عالی بودو کلا پشم ریزان حتما ببینش اگه ندیدی منظر نقدت هستم پاسخ:سلام نرگس گلی کجایی دختر دلم برات تنگ شده بود. نه ندیدم خیلی وقته اصلا سراغ سریال نیومدم. اخرین سریالی که دیدم بریجرتون ها بود که دوست داشتم حالا دارم کتاب می خونم. باشه دیدم حتما ممنون از محبتت . - 1400/3/8 ![]() تمام و کمال موافقم...در کل برای اوقات فراقت خوبه ولی با توجه ب نمرش انتظار بیشتری داشتم پاسخ:وای اقا سید شمایید؟ چقدر خوشحال شدم از نظرتون. کجایید ؟ چه می کنید؟ خیلی وقته خبری ازتون نداشتیم. خوشحالم هنوز تو این حیطه هستید. من که خیلی وقته از کره اومدم بیرون رفتم سراغ کشورهای دیگه. تو این مدت کلی اتفاق افتاد و همه چی تغیر کرد. وای یه لحظه پیغامتون رو دیدم یاد گذشته ها افتادم. بله سریال خوبی بود. من با پایانش مشکل داشتم و مقدمه چینی زیادش. ممنون از نظرتون - 1400/2/25 ![]() پاسخ: من خودم ندیدم اما از من میشنوی اگه مطرح نیست و کمتر کسی سریال رو دیده ریسک نکن. اگر هم میخوای ببینی دو سه قسمت اول باید اگه راضی بودی بقیه اش رو بگیر من اولین سریالی که از بوگوم یادمه یه سریال جنگی بود که به عنوان برادر شخصیت اصلی بازی کرده بود فکر کنم ماسک بود - 1399/12/27![]() پاسخ: بذار یه تیتر می زنم اضافه می کنم کاری نداره - 1399/12/25 |
نوشته شده به دست Moon shine
#پادشاه_ابدی #the_king #the_eternal_monarch. این سریال قطعا مخاطب خاص خودش و داره با سلیقه ی کمی متفاوت. سریال پادشاه ابدی محصول سال 2020 در یک پروژهی 16 قسمتی هر قسمت حدودا یک ساعت و پانزده دقیقه، پخش از شبکه های sbs و netflix. کارنامه ی کارگردان این سریال سریال هایی مثل نسل خورشید و عاشقان ماه بوده. و کارنامه نویسنده ی سریال: آقای خورشید، گابلین، نسل خورشید، وارثان و.... به همراه یک تیم حرفه ای از تمام عوامل که به تنهایی دلیلی بر کنجکاوی راجع به سریال هست! صادقانه بگم که من در ابتدا کلا از روی ذوق بازیگران سریال (سه بازیگر :لی مین هو، کیم گو اون، وو دو هوان) شروعش کردم چون هم این اشخاص رو دوسشون دارم هم بازیشون رو قبول دارم ولی رفته رفته بیشتر جذب داستان بودم تا اینکه کوچک ترین توجهی به اینکه مثلا چه شخصی در چه جایگاهی قرار گرفته داشته باشم. فکر میکنم روند سریال از نظر کسایی که دیدنش هم همین طور صعودی بوده باشه. خب این سریال با هزینه ها و تبلیغات زیادی قبل از پخش توجه خیلی ها رو به خودش جلب کرده بود، زمان زیادی گذاشته بودن و بعد از چند سال بالاخره آماده پخش شده بود. داستان سریال و تیزر هایی که پخش میشد هم واقعا همه رو مشتاق کرده بود، انتظار یک سریال جالب و بیش از حد خفن، با جلوه های ویژه و از نظر فنی حتی در حد فیلم های هالیوودی برده میشد از این سریال. البته همه ی این ها با توجه به تبلیغات خود کمپانی ها بود و خب مشخصا قبل از شروع سریال انجام میدن تا اولین قسمت بیننده ی زیادی داشته باشه. اتفاقا همین طور هم شد. اولین قسمت سریال پر بیننده بود به شدت چه در کره و چه در خارج از کشور. همین ایران خودمون تا مرز هلاکت پیش رفتیم. :))))) کم پیش میاد معمولا سریالی تو اولین قسمت انقدر قوی عمل کنه با طرح معما ها همین اول کاری و نشون دادن فضای کلی سریال در حدی که تقریبا کلیات رو بیان کنه. ولی این سریال اولین قسمتش طوفانی شروع شد، بسیار راضی کننده و حتی شوکه کننده بود چون برای اکثر بیننده ها همه چیز مبهم و یکم گیج کننده بود. (باید حتما ذکر کنم که من واقعا خیلی جاها خیلی نکته های این سریال و نفهمیدم و هی عقب می موندم از روند و تعریف کردن اتفاق هایی که میفته)فکر میکنم حتما به خاطر در حال پخش دیدن بود وگرنه اگه پشت هم می دیدم درک کردن برام آسون تر بود.یه نکته ی دیگه هم هست که در طول دیدن بر اساس حدس و گمان های مخاطبین همه جا پر از اسپویل بود و فهمیدن اتفاق های مهم سریال قبل از پخش عادیه. بریم سراغ داستان اصلی سریال که دقیقا در قسمت اول هرچند مبهم همه ش رو مشخص کرد برامون : لی گون پادشاه جوان و خوشتیپ امپراطوری کره که در بین مردم خیلی محبوبه و لایق هم هست. به طوریکه تمام مسائل کشورش رو سازماندهی میکنه و انگار نویسنده ما رو وارد کشوری میکنه که از هر لحاظ خیلی متفاوته با کره امروزی....فقر و مشکلات اجتماعی کمتر درش دیده میشه و همه متفق هستند برای ساختن کشور خودشون و قبول این امپراطور که از پدرش تاج و تخت رو به ارث برده. در ابتدا سکانس های اولیه قسمت اول فضای دارک و ترسناکی رو روایت میکنه، حرف از یه خیانت بزرگ و قتل بزرگ تر از سمت کسی که کاملا میشه بهش لقب شیطان رو داد، تنها نقش کاملا منفی سریال. این فرد، عموی پادشاه لی گون و اسمش (لی لیم) هست.لی لیم وقتی که لی گون بچه بوده وارد قصر میشه و با وحشی گری، پدرش یعنی امپراطور وقت اون زمان رو به قتل می رسونه! به قصد تصاحب جایگاه برادرش و البته بدست آوردن شی ء مهمی به اسم "مان پاشیک جوک" که یکی از عناصر اولیه سریال بود و در واقع وسیله ی اصلی که کلا مسیر فانتزی بودن رو برای این سریال باز کرد همین نی بود. چون گفته شده این نی میتونه راه رو برای دو جهان موازی باز کنه و مسیری رو به وجود بیاره که بشه باهاش در دو دنیا رفت و آمد کرد. جدا از اینکه این فرضیه فقط یه خلاقیت در ذهن نویسنده بوده، اما سریال در خلال همه ی داستان هایی که داره در واقع ویژگی متمایزش با سایر سریال های فانتزی تخیلی، پرداختن به مسائل جهان موازی از دیدگاه علمی بود. شاید همین موضوع هم قسمت اول و دوم رو برای بیننده کمی سنگین کرد. چون دیالوگ هایی رد و بدل میشد و تحلیل هایی ارائه میشد که کاملا ربط داده میشد به نظریه های دانشمندان و حتی حساب و کتاب های ریاضی که لی گون، پادشاه دانشمند و ریاضی دان امپراطوری انجام می داد رو کمتر کسی زیاد بهش توجه میکرد تا درک کنه، شاید به خاطر خسته کننده بودنش! چون مخاطب سریال حقیقتا کسانی نبودن که بخوان فیلم علمی تخیلی قوی ببینند، هرچند پتانسیل سریال تا حد قابل قبولی برای "علمی جلوه دادن همه ی اتفاقات سریال" کافی بود، اما توجه کردن به این نکات مخاطب خاص خودش رو میخواد(از نوع با حوصله ش) ما بعد از مشاهده اتفاقات کودکی لی گون خیلی سریع وارد زمان بزرگ شدنش میشیم، یه امپراطور جوان با بازی لی مین هو که علی رغم تلاش عموش برای کشتنش زنده و سالمه و کشورش رو ظاهرا با اقتدار اداره میکنه. از اشخاص مهم این دنیا محافظ لی گون، با بازی وو دو هوان هست که نزدیک ترین شخص به امپراطور و دوست واقعی و وفادارش که از بچگی کنارش بوده. و همین طور نخست وزیر زن بسیار مقتدری که با جذبه و نگاه هاش همون اول به بیننده القا میکنه آدم مرموز و بسیار زرنگی هست. عموی لی گون در زمان کودکی بعد از قتل پدرش به سمت خود لی گون هم میاد تا از شرش خلاص بشه ولی یه دفعه ناجی نامشخص این کودک از راه میرسه و پشت سرش مامور هایی که از کاخ خبردار میشن و این طور میشه که همه چیز به خوبی و خوشی میگذره.....ولی این وسط یه کارت شناسایی از پلیس خانم "ته وول" از ناجی لی گون جا می مونه و همین میشه تنها سرنخی که این پادشاه از ناجی نامعلومش که آخرش نفهمید اصلا از کجا اومد و به کجا رفت در دست داره....و زمان جوانیش هم تمام فکر و ذکرش پیدا کردن این شخص با مشخصاتی که روی کارتش نوشته شده! ولی در کمال تعجب این شخص در امپراطوری کره یا به نوعی در این دنیا اصلا وجود خارجی نداره و همچین کسی با مشخصات این خانم اصلا هیچ وقت پلیس نبوده. ظاهرا لی گون به واسطه دانشمند بودنش و علم و عرفان بالایی که داره میتونه کاملا دنیای موازی رو درک کنه، بالاتر از اون حتی بهش باور داره و چون مان پاشیک جوک رو هم در دست داره کاملا میدونه چطوری باید ازش استفاده کنه و به طور خلاصه بگم وقتی آخر قسمت یک وارد دنیای دیگه ای میشه (همین دنیای خودمون) اصلا خبری از تعجب و شگفت زدگی نیست. برعکس، بهش فکر میکنه و در همون دقایق اول به این نتیجه میرسه که یه دنیای موازی در کنار دنیای خودش وجود داره. وارد دنیای جمهوری کره میشیم، جهانی موازی با جهان لی گون . شخصیت های مهمی که اینجا داریم : جونگ ته وول با بازی کیم گو اون و دوستش افسر پلیس که "کانگ شین جه" نام داره. همچنین همزاد محافظ لی گون رو هم داریم که اینجا بر خلاف شخصیت محافظ، خیلی آدم فان و ساده لوح و مهربونیه! طبیعتا هم نقشش رو همون وو دو هوان بازی میکنه. همون اول که لی گون وارد جهوری کره میشه، با ناجی خودش دیدار میکنه . جونگ ته وول که همون طور که انتظار میره پلیسه و دختر شجاع و خیلی موفقی که از قضا کارت شناسییش با همه ی اطلاعات دست لی گون هست. از همون ناجی که چندین سال پیش شاهزاده رو نجات داده بود..... حالا ما می مونیم با تعجب این دو نفر از این رویارویی و فکر به اینکه اصلا چطور کارت شناسایی ته وول دست ناجی لی گون بوده.... درحالیکه این دو تا هر کدوم برای دو تا دنیای جدا هستن!!! وعجیب تر از همه ی اینا تاریخ کارت شناسایی که در دست لی گون هست برای چند ماه بعد از دیدار این دو تاست. این تعجب ها و گنگ بودن ها و فکر کردن و کنکاش درباره هر اتفاق حتی کوچکی که در سریال میفته میتونم بگم توی همه ی قسمت ها به طور ثابت هست و فیلم نامه انقدر جا برای ابهام و سوال پیش اومدن گذاشته که نمیشه برای دیدن قسمت بعد کشش نداشت. ولی به نظر من نقطه قوت فیلم نامه این موضوع نیست، چون همیشه میشه با ایده های نو اتفاق های تعجب بر انگیز و جالب پیش روی مخاطب گذاشت، ولی روند پیش رفتن سریال مشخص میکنه همه ی اینا با فکر و حساب شده بوده یا خیر... پادشاه ابدی از معدود سریال هایی است که واسه همه ی این ابهام ها دلیل داشت، هر کدوم از این معما ها قسمت به قسمت بیشتر باز میشد و البته سخت ترین قسمت اینه که از اول به مسائل علمی جهان موازی هم ربط داده بشه.هرچند روی این بخش تمرکز زیادی نشده چون اصل ژانر فانتزی_عاشقانه هست. خب قسمت اول و کامل تعریف کردم یکمی ازش مونده اونم خودتون ببینید . :)))) خیلی دوست دارم از هیجان های قسمت های بعد هم بگم ولی دیگه باید تا آخر قسمت 16 پیش بریم در اون صورت. فقط اینم بگم که داستان های جنایی، دنبال کردن های پلیسی، راز و معما های داخل ایستگاه پلیسی که ته وول کار میکنه و این نوع پرونده ها هم داخل سریال نقش نسبتا پررنگی داره. نکته ی قابل توجه الان که هنوز خیلی کلی دارم سریال و بررسی میکنم باید بگم اواسط سریال، داستان از روند صعودی خودش میفته، دیگه اون هیجان اولیه خیلی در توجه نیست و دلیل اصلیش میتونه زوم کردن رو رابطه ی عاشقانه سریال باشه. البته نظر شخصی منه. اما اگه مثل من در این قسمت ها حس کردید با یه سریال کاملا عادی و سطح متوسط رو به رو هستید باید بگم کاملا در اشتباهید و باید کمی صبوری کنید . مو شکافی شخصیت ها: سعی میکنم بدون اسپویل و هدف فقط برای آشنایی شما با انواع شخصیت هایی که در سریال هست : عجیب ترین و جالب ترین شخصیت برای من قطعا شخصیت لی گون هست، پادشاه باهوش امپراطوری کره که در ظاهر خیلی بی عیب به نظر میرسه، کسی که همه چیز داره و از بهترین های جهان خودش محسوب میشه....اما هر چقدر که بیشتر وارد زندگی این آدم میشیم بیشتر دلمون واسش میسوزه، هنوز میشه غم از دست دادن پدرش و صحنه هایی که جلوی خودش به شکل وحشتناکی از همون بچگی خیانت و خون و خونریزی رخ داده رو حس کرد. وقتی جوان هم هست کاملا یک آدم تنها و منزوی هست، در اجتماع و با مردمش همیشه سعی میکنه خوب باشه، چون این رو وظیفه خودش میدونه و به عنوان یه پادشاه هم واقعا آدم لایقی هست. ولی از تنهایی که کل وجودش رو گرفته نمیتونه هیچ وقت فرار کنه، به همین دلیل های روان شناختی هست که وقتی هم به سن ازدواج میرسه علی رغم تلاش های خدمتکار وفادارش (بانو نو) نمی تونه به کسی اعتماد کنه و ترجیح میده همین طور خودش رو با مهم ترین سوال زندگیش (پیدا کردن راز اون کارت و ناجی خودش) سرگرم کنه. برای من این شخصیت همیشه همراه راکد بودن و سکونتی از درونش جلوه گر غم خاصی بود. کانگ شین جه: نزدیکی خاصی بین شخصیت شین جه و لی گون حس میکنم، و همیشه هم در طول سریال حس میکردم. این دو هر دو خیلی ساکت هستن، غم عجیبی دارن و با نگاه ها و حرف هاشون همیشه آدم حس میکنه باید دلش واسع یه چیزی بسوزه .مخصوصا در مورد شین جه بیشتر.... چون در قسمت های جلوتر با خانواده ش و مشکلاتی که داره بیشتر آشنا میشیم. (اخ که چقدر من مردم سر سکانس کیسش با لونا.....یعنی واقعا دلم میخواست اون تعجبش و نگاه معصومش رو بکوبونم تو سر دختر احمق ) لونا: اول آدم باید کلی گریه کنه و بعدم کلی حرص بخوره تا بتونه چیزی راجع به این شخصیت بنویسه....یعنی واقعا خودمم نمیدونم چی باید بگم. این دختر کاملا یه آدم روانی، بیمار روانی بسیار حاد و البته بیمار جسمی نیز هست....از جامعه خودش، خانواده ش و سر نوشتش هیچ شانسی نیاورده و از اون دسته مجرم هایی که با سیل عظیم تبهکاران جامعه به پایین ترین حد انسانیت رسیده. ولی خیلی زیاد حس بیننده رو وامی داره به دلسوزی براش و دعا برای اینکه ای کاش این شخصیت هم به سر نوشت خوبی برسه....من واقعا بیشتر از اینکه از دستش عصبی بشم براش ناراحت شدم . شاید واقعی ترین شخصیت تو یک سریال فانتزی بود با تمام واقعیت هایی که راجب همچین آدم هایی در جامعه هست. نخست وزیر زن:حس کردم این شخصیت هم کمی نیاز به موشکافی داره....از اونجایی برام جالب شد که متوجه شدم خودش از خانواده بسیار رده پایین و فقیری به اون جایگاه رسیده، با مادر خوبی که مشخصه مهربونی از چهره ش میباره. پس جاه طلبیش و تغییری که یه دفعه در قسمت های بعد میکنه نمیتونه ناشی از تربیتش باشه. کلا آدم هایی که از فرش به عرش میرسن دو دسته میشن، کسانی که حسرت ها و آرزو هاشون ناپدید میشن و با زندگی جدیدشون همه اون سختی ها رو فراموش میکنن. و اما دسته ی دیگه همین حسرت ها و آرزو ها رو تبدیل به "عقده" میکنن و تا جایی پیش میرن که دیگه هیچ چیز نمیتونه راضیشون کنه. این شخصیت با اینکه دوست داشتنی بود به خاطر قدرت و جذبه ش، اما مشخص میشه واقعا اون عقده ها رو بیش از حد درون خودش پرورش داده باقی شخصیت ها آسون هستن، پیچیدگی خاصی ندارن و از این جهت مطابق سریال های فانتزی.... بررسی سریال از نظر فنی و جلوه های ویژه: فکر میکنم درباره ی فیلم نامه به اندازه کافی حرف زدم، بیش از حد انتظار من بود و البته نویسنده هم کارش و بلده. در مورد دکور و لباس هاشون، فضای کلی سریال و لوکیشن ها خیالتون راحت باشه، با توجه به هزینه هایی که شده همه ش قابل قبول و گاهی حتی شگفت انگیز بود. من در کل استایل پوشش همه ی بازیگران رو دوست داشتم، گرچه تیپ بیش از حد کار آگاهی ته وول رو نمی پسندم اما با توجه به کارش و شخصیتش باید این طور می بود. از جمله سکانس هایی که خیلی کیف کردم از امکانات و صحنه ای که درست شده بود، سکانس جنگ امپراطوری کره با ژاپن روی آب ها بود. کاملا واقعی و باور پذیر شده بود. در مورد جلوه های ویژه : دروازه ی ورود به دنیای دیگه از موضوع های اصلی برای این بخش هست. قابل قبول بود. جلوه های دیگر از صحنه های درگیری یا عاشقانه ی رویایی هم خوب بود. اما فضایی که در واقع بین راه دو دنیا وجود داره و جایی مثل خلع هست (این فضا هم توجیه علمی داره) با هالهی صورتی رنگ و رعد و برقی که میزنه همه ش سطح پایین کار شده بود. یعنی اون رنگ پس زمینه وقتی تو مانیتور می دیدی زیادی غیر واقعی به نظر می اومد و این واسه همچین سریالی با این هزینه ها خوب نبود! بازی بازیگران: نقش اصلی این سریال لی مین هو در نقش لی گون، همون طور که بالاتر هم گفتم یک شخصیت ثابت و راکد، با اکت های کم و تغییرات جزئی در سریال. یعنی از اول تا آخر شما تغییر آن چنانی در حالت های صورت مینهو نمی دیدید و این و اگر بشه به شخصیت کاملا درون گراش در سریال ربط بدیم میشه گفت بازی خوبی ارائه داد. البته گفتنی هست واقعا اون حسی که شخصیت پادشاه میشد به آدم بده با سنگینی گذشته ش و غمی که درونش داره، چهره ی مینهو کامل منتقل میکرد. یعنی میخوام بگم جای خوبی برای این نقش ایستاده بود و بهش می اومد. اولا در قامت یک پادشاه آقا و سر تا پا برازندگی مناسب بود، بعد هم من واقعا حسی مثل شکستگی تو حالت های صورتش و حتی راه رفتنش می گرفتم. حتی بعضی جاها با خودم می گفتم چقدر سنگینی این شخصیت عجیب و خوب میتونه پیاده کنه. هرچند من موافق بی تحرکیش و در واقع نداشتن تغییرات زیاد نیستم و به نظرم همین باعث شده بود به چشم من به عنوان فوق العاده ترین بازیگر این سریال نیاد، اما معتقدم اندازه ی نقش رو بلد بود و با تجربه بازی کرده. در کل چون نقش همین بود با همین جزئیات نمیتونم بیشتر از این از ثابت بودنش ایراد بگیرم. در سکانس های کم و بیش اکشن خوب بود، سکانس های عاشقانه که در موردش جداگانه توضیح خواهم داد اما در کل برای من عالی و بی نقص نبود. کیم گو اون : بازی این دختر برای من نقطه مقابل بازی لی مین هو بود. این بازیگر با ذکر اینکه اول نقش ته وول رو ازش دیدیم، به عنوان یه پلیس باهوش و شجاع همون اول توجه رو جلب میکرد، شجاعت از بازیش مشخص بود و انقد بعضی جاها قاطع و استوار بود که آدم فکر میکرد فقط همین پلیس بودن به این بازیگر میاد! واقعا برای منی که قبلا گابلین رو ازش دیده بودم در نقش یه دختر خندون و سرخوش، این شخصیت کاملا جدید و باور پذیر رشد کرده بود. از گریه کردنش، هول شدن و استرس گرفتنش، خندیدن و ذوق کردنش و حتی توی سکانس های اکشن همه چیزش واسه من قابل قبول بود. همون طوری که می تونست کاملا جدی باشه و حتی گاهی ترسناک، انقد تو سکانس های احساسی قسمت های 10 به بعد عالیییی بود که من هر دفعه باهاش بغض می کردم. من مهارت و تواناییش رو تو این سریال به وضوح دیدم واقعا. علاوه بر همه ی اینا کیم گو اون نقش دو نفر و اینجا بازی میکنه با دو تا دنیای کاملا متفاوت. لونا هم بحث جدایی داره واسه خودش که توی توضیح شخصیت های پیچیده راجبش گفتم، ولی کیم گو اون این دو نفر و یعنی لونا و ته وول رو قابل تفکیک در آورده بود. توجه من بیشتر به تفاوت نگاه و چشم های این دو تا شخصیت جلب شده بود، خودمم باورم نمیشد ولی خیلی راحت می تونستم شادی و نشاط رو تو چشمای ته وول ببینم و برعکسش چشمای لونا دنیایی از یاس و ناامیدی و پوچی بود. وو دو هوان : من شخصا ازش توقع خیلی زیادی نداشتم، ایشون هم نقش دو نفر رو در سریال بازی میکنه. اما تفاوت این دو شخصیت در مدل حرف زدن و صداشون خلاصه میشه نه در حدی که بشه از چشم هاشون هم احساس گرفت. خب با کیم گو اون نباید مقایسه ش کنم، پس نسبت به بازی های قبلی خودش باید بگم خوب و قابل قبول بود. مخصوصا در نقش محافظ شاه و صحنه های اکشن و حساسش عالی بود. جدی بودن این نقش و با گریم خوبی که داشت تمیز در اورد. نقش دیگه ش هم که یه آدم سر به هوا و کمی خنگ بود و در واقع بعضی سکانس های کمدی رو رقم میزد، باور پذیر بود. لی جونگ جین: بازیگر نقش لی لیم، نقش تماما منفی سریال. با تمام نیت های بد و شومش که کلا باعث تمام این اتفاقات و بدبخت شدن عده ی زیادی از آدم ها بود. وقتی میگم تماما منفی کاملا آدم یاد سریال فانتزی میفته .چون در سریال های واقعی این شخصیت ها وجود ندارن. در مورد این شخصیت هم به همین خاطر در بخش موشکافی شخصیت ها چیزی نگفتم....اما در مورد بازیگر این نقش حرف دارم! عالی بود عالی. از همون اول اصلا حس نفرت و حرص رو تو مخاطب بیدار کرد و بعد وقتی با کارهاش مرموز شد این حس ها رو میشد به وضوح در صورتش دید و حس کرد. ریز کردن چشم هاش هنوز تو ذهن منه وقتی میخواست صحبت کنه یا اصلا همون لحنش و صدای معرکه ش که برای گفتن دیالوگ های مهم و تاثیر گذار بهترین بود. وقتی هم پر از خشم میشد و چشم تو چشم کسی میخواست کاری کنه واقعا تمام وجودم ترس میشد. به نظرم گزینه ی خوب و درستی برای این نقش بود و منو یاد شیطان داخل سریال (وقتی شیطان نامت را فرا می خواند) هم می انداخت البته لی لیم بسیار بسیار خطرناک تر! عاشقانه ی سریال : چند قسمت اول من خیلی نکته ها رو درباره رومنس سریال درک نکردم، یکی اینکه با توجه با شخصیتی که از لی گون دیده بودیم و درون گرا بودنش، اعتماد نکردنش به اطرافیان و تمایلش به تنهایی چطور یه دفعه و خیلی سریع عاشق ته وول شد. درسته مدت ها دنبالش بوده و فکر میکرده ناجیش رو پیدا کرده، و حالا بگیم از چهره و استایل این دخترم به وجد اومده!! بازم روند عاشق شدن و خوش اومدنش از این دختر کمی تند بود و فکر میکنم این مشکل اصلی از فیلم نامه بود که در بخش رومنس اشتباه کرد. تا جایی که من قسمت های اولیه حس میکردم واقعا از رومنس سریال خوشم نخواهد اومد، با توجه به یه سری سکانس ها هم که قسمت 4 و 5 از هر دو نفر به صورت غیر منطقی می دیدم، دیگه واقعا فاتحه این مورد و خونده بودم. فکرم نمی کردم که درست بشه. ولی انگار معجزه شد. کلا داستان سریال از همه نظر (به خصوص از نظر رومنس) از قسمت 10 به بعد روند صعودی عجیبی پیدا کرد و جذابیتش چندین برابر شد. من واقعا قسمت 11 به بعد عاشقانه این دو نفر و خیلی خوب حس کردم، سکانس هایی ازشون دیدم که حسشون به هم قلب آدم و می لرزوند... و البته از نظر معنا و فلسفه عشق بین این دو هم از همین قسمت ها قابل استنباط بود. البته باز هم باید بگم انتظار یک عاشقانه ی کیوت و روان با کلی حس های قابل رویت رو نباید داشته باشید، چون شخصیت لی گون کاملا متفاوت بود و آدم درونگرا هم یهو عوض نمیشه که بخواد در ابراز کردن عشقش یا نوع حرف زدنش فقط به خاطر یک نفر تمام شخصیت بیست و اندی سال پیش خودش رو زیر پا بذاره.... و از این نظر درست هم بود، به خاطر همین میگم تا آخرش اون شخصیت سنگین و پیچیده از لی گون رو حس میکردم و این قطعا از نقاط قوت بازی مینهو بود. در نتیجه عشق این دو نفر برای من بیشتر جنبه ی دیالوگ محور و فلسفی داشت و سکانس های زیادی هم گواه این ادعاست. او اس تی های سریال: با توجه به ژانر سریال از هیجانی و ریتم تند گرفته تا آروم و عاشقانه همه جور آهنگی تو این سریال داشتیم و اکثرش واقعا عالی بودن. در این حد که اگه سریال رو هم ندیدین چند تاش رو اگه به گوشتون بخوره احتمالا خوشتون میاد و دانلود می کنید. سکانس های برتر حاوی اسپویل: سکانس دوست داشتنی بسی زیاده، اما اولین چیزی که یاد من میاد سکانس های قسمت های اولیه سریال، وقتی که لی گون تازه ته وول رو دیده بود و برای اولین بار متوجه ایستادن زمان شد، توی پارک که دوتایی ایستاده بودن و ته وول مثل همیشه در حال بستن موهاش بود و همون طورم موند تا بعد چند ثانیه که زمان به حالت عادی خودش برگشت، لی گون در توضیح خیره شدنش به ته وول گفت :به لطف یه وقفه ی کوتاه برای چند ثانیه من شاهد یه صحنه ی زیبا بودم!! و واقعا هم زیبا بود... با اون فضای پشت سرشون و پارکی که رنگ نارنجی و زرد پاییز رو گرفته بود. در ادامه ی زیبایی این سکانس باید ارجاعتون بدم به قسمت های پایانی سریال زمانی که این دو تا در دنیای لی گون در حال انداختن عکس بودن، و باز هم زمان ایستاد و ته وول با یه لبخند رو به دوربین متوقف شد. این بار اما لی گون کل اون چند ساعت انتظار رو گریه کرد و از ناراحتی مدام به اون چهره نگاه میکرد برای اینکه خوب می دونست زمانی میرسه که این چند ساعت توقف به چندین روز یا سال تبدیل میشه تا وقتی که مجبور بشه برای مدت خیلی طولانی تنهایی و نبود ته وول رو تحمل کنه... در یکی از سکانس ها ته وول که برای مدت طولانی منتظر معشوقه ش هست و پشت پنجره به گیاهی که از دنیای دیگه ای آورده آب میده، لی گون رو می بینه....میره کنارش و بغلش میکنه، لمسش میکنه، حتی می بوسدش اما بعد چند دقیقه می فهمیم همه اینا رویا بوده ولی گلی که ازش گرفت تا مدت ها توی اتاقش نگه داشت....اسم گل "ازالیای آبی" هست و مخصوص کتابی در وصف نیایش مردگان....آیا این رویا همون خاطراتی بود که در گذشته برای این دو نفر اتفاق افتاد؟!! و اما نگم از سکانسی که نیمه دوم سریال اتفاق افتاد. باز هم ته وولی که در دنیای لی گون اسیر شده بود. تلاشش برای رهایی از دست نیروهای لی لیم و وقتی که اون طور با وضع بد بالاخره عشقش رو دید که به صورت خیلی رویایی و فانتزی سوار بر اسب سفید دنبالش اومده....اونم با کلی افراد پشت سرش!! سکانس بسی کلیشه طور بود اما واقعا هیجان انگیز و تاثیر گذار... بازی کیم گو اون اینجا مخصوصا لحظه ای که چشمش به لی گون افتاد، و اون حال داغونش با امیدی که یه دفعه گرفته بود مخلوط شد، اصلا یه حال بی نظیری بود. قسمت چهاردهم سریال دقیقا سکانس های پایانی ته وول زخمی شده و رو زمین افتاده، همون لحظه هایی رو سپری میکنه که لی گون در گذشته در حال طی کردن زمان و ساختن خاطرات جدید برای اطرافیانش هست. حالا این خاطرات به ذهن ته وول هم میان و خودش هم از اتفاقات آینده خبر داره و در حین مرور این خاطرات که مثل لحظه های تحمیل شده ای در زندگیش به یادش میاد تنها تقاضایی که از خودش داره اینه: خواهش میکنم تو بغلت نگهش دار.... و همین اتفاق هم میفته! سکانس آخر قسمت اول به کلی عوض میشه و این بار مشخصه ته وول چقدر از با ارزش بودن زمان با هم بودنشون با خبره.... این سکانس هایی که خواهم گفت شاید برای خیلی ها برتر نباشه، اما من عمیقا این سکانس ها رو دوست داشتم. از لحظه ی ورود لونا به دنیای ته وول و تمام عکس العمل هایی که داشت. نگاه هاش به خانواده ته وول، دوستانش و موقعیتش در ایستگاه پلیس. وقتی وارد خونه ش شد و با پدر ته وول غذا خورد. بعدش که وارد اتاقش شد و با بی تفاوتی و بی رحمی همه اونا رو از پس نگاه بی اهمیت پندار خودش گذروند و عروسک با ارزش ته وول رو پرت کرد روی زمین.... و اما سکانسی که تیر خلاص و به احساسات من زد!! جایی که ته وول از لونا پرسید چرا فقط به زخمی کردنش اکتفا کرده و اونو نکشته...لونا جواب داد:چون پدرت ناراحت میشد. این جواب از بین لب های کسی بیرون بیاد که اون طور بیمار و نابود تمام عمرش زندگی کرده، تضاد عجیبیه که فقط تو همون سکانس های شام خوردنش با پدر ته وول هم میشه معناش رو فهمید. تازه اینجا یادم اومد لونا از پدر ته وول بی مقدمه پرسیده بود من دختر خوبی برات هستم یا نه؟ شاید میخواست بفهمه ته وول چه جور آدمیه، یا شاید میخواست فکر کنه اون مرد واقعا پدرشه، شاید هم تمام دردش این بود که برای یک بار هم که شده بتونه به جای ته وول زندگی کنه. سکانس های قسمت 15 بین ته وول و لی گون فوق العاده بودن!! به قلبی ترین شکل ممکن و با اختلاف بهترین عاشقانه هاشون....البته یه اشاره ریزی هم کنم به سکانس کیس تو اتاق خواب لی گون که خب زیاد مورد توجه قرار گرفت. خیلی متفاوت و قشنگ بود. شما رو هم از حسن جمالش آگاه میکنم . انقدری که من تو این سریال مرغ سوخاری دیدم تو جمع کل سریال های کیدراما ندیده بودم. خب تبلیغات هم حدی داره اگه قراره زیاد باشه لااقل یکم پنهانی تر گنجونده بشه بین داستان....نه در حدی که آدم با خودش فکر کنه نکنه رستوران هاشون غذایی غیر از مرغ سوخاری سرو نمیکنن. البته نظر شخصی من اینه که مشکل از عدم توانایی نویسنده برای جا دادن این تبلیغات نبود، بلکه تعدادشون زیاد بود و هزینه ها انقدر بالا که واسه این سریال این مسئله اجتناب ناپذیر....در هر حال ممکنه برای بعضی ها اذیت کننده باشه. کمدی داستان: به نظر من سکانس های به اصطلاح کمدی سریال با توجه به شخصیت لی گون و دیالوگ های آرومشون و برخورد های باز هم آروم و ملایم، جا واسه کمدی ملموس و قوی نذاشته بود مگر اینکه سلیقه ی کسی این طور بپسنده. نکات آموزنده اساسا نباید در سریال فانتزی دنبال این مورد گشت، البته سبک سریالی مثل وقتی شیطان نامت را فرا میخواند فرق میکنه. شخصا تو سریالی که می بینم دوست دارم نکات آموزنده داشته باشه هر چند کم. اینجا دیالوگ ها و سکانس های مربوطه داشتیم اما نکته ی اموزنده رئال و جدی باید هدف محتوا باشه! به همین خاطر شخصا دیالوگ های سکانس های آخر سریال رو جزو قشنگی هاش حساب میکنم نه نکته ی آموزنده ش: مهم نیست تو زندگی چه دری رو به رومون باز بشه و حتی اگه لحظاتی که با هم شریک میشیم.... گاهی ناراحتمون کنن امیدوارم بتونم بدون خستگی عشق بورزم. پایان سریال : هپی اند اما توضیحات قسمت آخر کاملا از روند چند قسمت قبل (البته بیشتر نیمه دوم قسمت آخر مد نظرمه) فاصله گرفت و از بخش معمایی و یه جورایی جدی بودن داستان بیرون اومد. انگار تازه این قسمت بود که یادآوری کرد داستان فانتزی بوده!! برای من هیچ سوال حل نشده ای باقی نذاشت هرچند طبیعیه که سریال (خصوصا فانتزی) یه سری ابهامات هنوز برای بیننده های ریز بین داشته باشه. در کل پایان سریال دو حالت بیشتر نمیتونست داشته باشه :یا ادامه دادن به اون روند ترس و استرس و هیجانی با یک پایان الکی حال خراب کن، یا هم پیدا کردن یک راه برای گل و بلبل کردن داستان! قسمت آخر یکی از قشنگ ترین قسمت ها برای من بود چون انتخاب درستی داشت و بر خلاف منطق پیش رفت. بیشترین ذوق من برای "کانگ هیون مین" و "لونا" بود. سریال حتی تاکید بر ثابت بودن سرنوشت آدم های داستان نداشت، فقط بخشی از زندگی این آدم ها رو روایت کرد و مشخص کردن ارزش زمان حال و زندگی کردن در همین وادی. اینجا بر خلاف سریال های هم سبک دیگه که عموما خدا رو شخص ظالمی نشون میدادن کاملا از اول تا آخر "نماد خدا" حافظ جون انسان ها و برقراری تعادل در جهان بود، با دخالت های به جا و کمک و حتی نشونه دادن به لی گون. پایان داستان هم با در دست گرفتن همون یویو ی معروف خودش و لطفی که در حق لی گون و ته وول انجام داد محبت و مهربونش رو نمایان تر کرد. امیدوارم نقدم براتون مفید بوده باشه. #nasim
تعداد بازدید از این مطلب: 331
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
|
درباره نقد کره بهترین سریال های کره ای
آرشیو مطالب مطالب پر بازدید |